top of page

اینجا از خاطراتم، از چیزهایی که به‌شان فکر می‌کنم یا  ‌ذهنم را مشغول کرده‌اند می‌نویسم. پس از چندین بار جابجایی در پلتفورم‌های مختلف بلاگ فارسی به اینجا آمده‌ام )بعضی از پست‌های قدیمی را هم با خودم اینجا آورده‌ام.( نوشته‌ها را در تلگرام و اینستاگرام هم منتشر می‌کنم. لینک‌ها اینجا موجودند. 

  • Instagram
Search

[این نوشته از وبلاگ پیشین در اینجا منتشر شده. تاریخ اصلی انتشار اینجا نوشته شده] نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۹


همین چهارشنبه گذشته داشتم از این قصه تکراری می‌نوشتم که قصه دوباره خودش را تکرار کرد! قصه چیست؟ قصه غیبت طولانی در این جا که با حوادث سهمگین سال جاری میلادی آغاز شدند و من هم مثل همه‌مان؛ هر بار که خواستم از بهت یکی بیرون بیایم دچار حادثه‌ای دیگر شدیم. این بار هم این داستان تکرار شد، یک روز پس از آن که با خود عهد کردم این بار باید نوشتن را از سر بگیرم: استاد شجریان درگذشت. سال گذشته که برنامه کردیم سفری به ایران داشته باشیم، آتش و سیاهی حوادث پس از اعتراضات آبان ماه هنوز فروننشسته بود. دوستی گفت: مطمئنی فکر خوبیه الان تو این اوضاع سفر کنید؟ گفتم: مگه دیگه چه می‌خواد بشه؟ روزی که باید سوار پرواز برگشت می‌شدیم با خبر کشته‌شدن قاسم سلیمانی بیدار شدیم. وقتی هواپیما از زمین بلند شد، نفسی کشیدیم که به بازدم نرسید! خانواده‌مان که پشت سر گذاشتیم چه؟ در حالی که این‌جا می‌خواستم به گروه‌هایی که می‌خواستند در اعتراض به جنگ احتمالی ایران و آمریکا برنامه‌هایی داشته باشند بپیوندم، همزمان تلاش داشتم برادر را ترغیب کنم که پروازش را جلو بیاندازد و زودتر بیرون بیاید و نزدیک بود سوار آن پرواز شومش کنم! شوک و استیصال پس از آن خبر و بقیه اخبار ماه‌های گذشته را هم که نیازی به مرور نیست. وقتی قصد کردم به هر ترتیبی شده دوباره آغاز به نوشتن کنم، می‌خواستم حتا اشاره‌ای هم به این‌ها نکنم. نیازی هم به بهانه‌ای نبود برای دوباره نوشتن. فقط باید می‌نوشتم. از خودم می‌پرسیدم: ایرانی‌ام دیگه. مگه دیگه چی می‌خواد بشه؟! حوادث یکی از یکی هولناک ترند و نمی‌توان هم به شنیدشان عادت کرد. ولی باید بنویسم. شجریان سال‌ها بود که زندگی هنریش به پایان رسیده بود و با وخیم‌تر شدن بیماری می‌دانستیم که رفتنش دور نیست. اما وقتی رفت، این آوار اندوه هنوز غیرمنتظره بود. از هر زمان بیشتر می‌خواهم در موردش بنویسم و از هر زمان بیشتر نمی‌دانم چه بنویسم. داشتم فکر می‌کردم اگر یکی اینجا از من از شجریان بپرسد چطور باید در موردش بگویم؟ با آن آواز غریبه‌اند و از شعر حافظ و سعدی چیزی نمی‌دانند. نمی‌توانم همه تاریخ ۸۰ سال گذشته ایران، به اندازه عمر شجریان و همه خاطرات زندگی‌ام یا همه آن آوازهایی را که با دوستان در سفرها، در اتوبوس، یا دور آتش روی پشت‌بامی در ماسوله خواندیم را برای‌شان تعریف کنم. خبر را پیش از آمدن به خانه شنیدم و حالم گرفته بود. فقط همین. تا شب که گوشه‌ای نشستم و در اینستاگرام، همه آن پست‌های سیاه، همه آن بریده آوازها و همه عکس‌های شجریان و آن نگاه یگانه‌اش را دیدم. بعد چنان گریه کردم که آخرین بار برای مرگ برادرم این طور گریسته بودم. با خودم گفتم اگر از من پرسیدند، فقط یک جمله دارم برای گفتن. بله! خواننده‌ای بود و معروف بود و چنین کرد و چنان... اما فقط یک جمله حس من را شاید خواهد رساند: «شجریان عزیز بود.»

[این نوشته از وبلاگ پیشین در اینجا منتشر شده. تاریخ اصلی انتشار اینجا نوشته شده]

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۸


- ساعت‌ها را جابجا کرده‌اند. شب دیر خوابیدم. با وجودی که می‌خواستم زودتر به رختخواب بروم تا از آثار جانبی تغییر ساعت در اولین روز هفته در امان بمانم. صبح به شدت خواب‌آلود و با سردردی ناگوار بلند شده‌ام. داشتم فکر می‌کردم چه هفته‌ای شود! مسکنی خوردم و از خانه بیرون زدم. - هوا ناگهانی سرد شده. قصد داشتم دستکش‌ها را دست کنم، یادم رفت. سوز که به دستانم خورد، لحظه‌ای فکر کردم که برگردم و برشان دارم اما با خودم گفتم؛ همان مسیر ده کیلومتری هر روزه، حدود ۳۰-۴۰ دقیقه روی دوچرخه، حالا با اندکی سوز سرما. هنوز زمستان هم نشده و این آخر دنیا نیست! آفتاب تازه از افق بالا زده، روی پل نزدیک خانه، آرام می‌کنم تا منظره بی‌نظیر طلوع از پشت درخت‌های آمارفلد و انعکاسش روی آب کانال را تماشا کنم. نه، انگار هفته بدی هم نیست!


- آخر هفته گذشته بالاخره «مهر هفتم» برگمان را دیدم. (راستی! خود سوئدی‌ها می‌گویند: بریمان!) از زمان دانشجویی می‌خواستم ببینمش. بدجوری مشمول مرور زمان شده بود! فیلمی که مرگ، یکی از شخصیت‌های اصلیش است و در زمینه فضای به شدت مذهبی قرون وسطی می‌گذرد. داستان، موسیقی، فیلم یا در کل اثر هنری که در ستایش «زندگی» باشند و اهمیت زندگی در لحظه را گوشزد کنند زیاد سراغ داریم اما در این فیلم، لحظه‌ای که آنتونیوس بلاک، شخصیت اصلی داستان، جنگجوی صلیبی که پس از ده سال دست از جنگ در راه خدا کشیده، در میانه طاعون بزرگ به خانه بازگشته، با مرگ که در تعقیبش است روبرو شده و درگیر شک در ایمانش است، کاسه شیر و ظرفی از میوه‌های وحشی را از همسفرانش -که زوجی بازیگر دوره‌گرد به همراه بچه کوچک‌شانند - می‌گیرد و شروع به ستایش آن لحظه می‌کند که باید این لحظه را تا ابد در ذهن داشته باشد، از وجود چنین درونمایه‌ای در فیلمی از دهه پنجاه متعجب شدم. این‌ها را همه‌مان زیاد شنیده‌ایم و همه از بریم اما مشکل این جاست که چطور به چنین دستورالعمل/شعارهایی باید عمل کرد؟ - پایان این دوچرخه‌سواری طولانی در روزهایی که باد شدید و باران نباشد، خستگی را از تن در می‌کند. خوشبخت بوده‌ام که بیش از یک سال است که دفترمان به این‌جا منتقل شده که آخرین نقطه در آخرین بندرگاه شمالی کپنهاگ است، با نمایی فوق‌العاده به داخل شهر از یک سمت و مالمو سوئد در سوی دیگر. هوا که صاف باشد ، سایه برج معروف چرخان کالاتراوا را هم می‌توان دید. صبح خیلی زود آمده‌ام و آفتاب تنبل شمالی در فصل سرد به سختی از افق فاصله گرفته. - یکی از کارآموزان پس از مدتی غیبت بازگشته. دورهمی اول هفته، مدیرمان اشاره‌ای به بیماری سختش می‌کند و ابراز رضایت از بازگشت او. موقع ناهار کنار من نشسته. می‌پرسم قضیه چه بوده. می‌گوید بیش از یک سال پیش «قلب جدیدی گرفته» (مخصوصن ترجمه تحت‌اللفظی کردم!) و حالا بدنش در حال جواب کردن آن است. هر چند به او امیدواری می‌دهند اما در کل الان از آینده‌اش خبر ندارد. نمی‌داند می‌تواند به تحصیلاتش ادامه بدهد یا باید همه سال آینده را تحت درمان بگذراند. از مثبت‌اندیشی بیش از حد خودش می‌گوید که گاه باعث می‌شود حتا پزشکانِ همیشه امیدواری دهنده‌ی اینجا هم به او یادآوری کنند که حالش آن‌قدر هم که می‌گوید خوب نیست! از خستگی همیشگی‌ و دیگر عوارض ضربان قلبی که در حالت نشسته ۱۳۰ است! نیاز و انگیزه زیادش به حضور سر کار و همین‌طور اصرارش به فعالیت فیزیکی و پیاده‌روی‌های ۱۰،۰۰۰ قدمی و... برایش از دستاورد بزرگ خودم در مثبت‌اندیشی و نادیده‌گرفتن سردرد امروزم گفتم!! از این که در حال تمرین مثبت‌اندیشی/نگری و یا دست‌کم منفی‌نانگری(!) هستم. گاهی آسان است، بیشتر مواقع سخت. ترک عادتی که دهه‌ها بخشی از وجودت بوده آسان نیست. - به این فکر می‌کنم که آیا این موفقیت‌های نسبی، حاصل تمرین بیشتر، تغییر دیدگاه و بالارفتن سن است یا صرفن به دلیل قرارگرفتن در محیطی است که مثبت‌اندیشی در آن آسان‌تر است. اگر هنوز تهران بودم یا اگر همین الان برگردم، آیا آن‌همه ناهنجاری، فشار عصبی، عدم ثبات، آلودگی همه‌جوره محیط زندگی و... مجالی برای مثبت‌اندیشی خواهد گذاشت؟ آیا در کوران آن حجم از منفی‌جات، مثبتی دیده خواهد شد؟

[این نوشته از وبلاگ پیشین در اینجا منتشر شده. تاریخ اصلی انتشار اینجا نوشته شده]

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۸


در مورد انتخابات مجلس دانمارک نوشتم اما از نتایج بعدش نه. این که سوسیال‌دموکرات‌ها به قدرت بازگشتند و با وجود اکثریت بلوک قرمز حامی‌شان، دولت اقلیت تشکیل دادند. آرا بعضی از احزاب ضد خارجی هم می‌توانست موضوع بحث باشد یا پس‌لرزه‌های انتخابات، از جمله برکناری/استعفا رییس حزب ونستغا یا همان نخست‌وزیر پیشین دانمارک. البته این‌ها هیچ‌کدام دلیل نشد که در موردش دوباره بنویسم تا این ویدیویی که چندی پیش زیاد دیده شد توجهم را جلب و من را یاد خاطره‌ای انداخت.

ویدیو: خانم فردریکسن در اولین سخنرانی‌ش در مجلس، هر چه سعی می‌کند نمی‌تواند جلوی خنده‌اش را بگیرد. (لینک ویدیو در فیسبوک) اول این ویدیو را از منابع ایرانی دیدم که بعدن با دیدن خبر به دانمارکی، به نظرم رسید بخشی از موضوع به عمد نادیده گرفته شده. موضوع بحث، قانونی است ضد خشونت علیه حیوانات است که در نتیجه آن چهار فیل باقیمانده در سیرک‌های دانمارک توسط دولت خریده می‌شوند تا دوران بازنشستگی مناسبی را باغ‌وحش یا در آزادی سپری کنند. از آن دست موضوعاتی است که آن‌قدر با جهان ذهنی ما ایرانی‌ها فاصله دارد که در می‌مانیم به خبر بخندیم یا گریه کنیم... بگذریم! مساله از جایی جالب‌تر می‌شود که در این فرآیند آن‌ها مجبور به خرید یک شتر هم می‌شوند چون یکی از این فیل‌ها با نام رمبولین، رابطه نزدیکی با این شتر داشته. و این بخشی بود که نادیده گرفته شده بود: نام شتر چه بوده؟ علی! (شوخی نخست‌وزیر هم در این لحظه با حزب «نو بورلی» که از احزاب به شدت ضد مهاجر و مسلمان هم هستند جالب است که می‌گوید:‌خوشحالیم که آن‌ها جلوی ما نایستادند! و در این لحظه رهبر این حزب هم مانند دیگران از خنده ریسه می‌رود.) البته که علی برای غربی‌ها نه نامی مذهبی که یک نام دم دستی خاورمیانه‌ای است که برای‌شان برای یک شتر مناسب و جالب بوده اما ما که با این حساسیت‌ها آشناییم می‌توانیم حدس بزنیم که این بخش به عمد از ویدیوی بخش فارسی بیرون گذاشته شده.



خاطره: سر کار، دور میز ناهار، بحث اسم‌ها شده بود و من گلایه از این که ناآشنا بودن اسمم و این که مردم نمی‌توانند بنویسندش یا بگویندش یا حتا بشنوندش(!) برایم دردساز بوده و جالب‌تر از همه این که آن را بسیار با حسن اشتباه می‌گیرند. همکار دانمارکی می‌گوید: چون این‌جا نام حسن بسیار آشناتر است و سپس به کارتونی برای کودکان اشاره کرد که خیلی پیش پخش می‌شده و در آن شخصیت اصلی هر بار به کشوری سفر می‌کرده و با کسانی آشنا می‌شده. در یکی از قسمت‌ها او به ترکیه سفر می‌کند و با موشی به نام حسن آشنا می‌شود. به شوخی گفتم: خوب شد خبرش به گوش بعضی‌ها نرسیده وگرنه جنجالی مثل همان کارتون‌های‌تان برای‌تان درست می‌کردند. پرسید چرا؟ گفتم حسن نام مذهبی‌ای برای شیعیان است و روی آن حساسیت وجود دارد. وقتی چهره متعجبش را دیدم مجبور به توضیح شدم: در فرهنگ ما حیوان درجه پایینی دارد و حتا نام‌های معمولی را هم روی حیوان‌ها نمی‌گذارند. پرسید: پس حیوان‌ها را به چه اسمی صدا می‌زنند؟ جواب دادم: با اسامی خیلی کلی، مثلن در کارتون‌ها: خرس قهوه‌ای، فیل مهربون یا سفید برفی و غیره. پت‌ها را هم بیشتر به اسامی غربی. بنابراین نفس گذاشتن نام کسی روی یک حیوان هرچند با اخلاق و کیوت(!) توهین‌آمیز است. آن هم روی یک موش. در اینجا همکار ایرلندی وارد بحث شد و گفت حتا برای آن‌ها هم گاهی ممکن است ناخوشایند باشد، مثلن نام خواهرش دیزی بوده و به صورت اتفاقی در شهر کوچک‌شان نام بسیاری از سگ‌های ماده هم دیزی بوده که در نتیجه خواهرش زیاد خوشحال نبوده! از صورت دوست‌مان معلوم بود که با وجود توضیحات مفصل من و داستان تکمیلی همکار غربی، هنوز همان‌قدر با این قضیه فاصله دارد که ما با داستان خریده شدن فیل‌ها توسط دولت و ادامه بحث فایده‌ای ندارد. به خصوص وقتی با ناباوری گفت: ولی موشه، موش خوبی بود!




bottom of page